.:متولدماه دی:.
.::تو را برای تو دوست دارم و زندگی را برای نفس های تو::.
سلام پس از ماه ها هوا پیمای ما هم به زمین نشست من پس ازماه ها به تهران رسیدم و این وب رو بروزیدم تا بعد ... فعلا شب ها و روز ها می گذشتند و من در خواب عمیقی فرو رفته بودم نه فهمیدم کی شی شد و کی روز امد : امروز روز خداحافظیه روزییه که تا سه شنبه ی هفتهی بعدش نه به کامپیوتر سر می زنم و نه جواب کامنت ها رو میدم اما انشاالله اگه خدا خواست ایران حتما اینترنت می گیرم تا بازم بتونم سر بزنم از بچه های گلی که با نظراتشون در پاریس منو یاری دادن تشکر می کنم به ترتیب از :ارزو خانم_محدثه ی عزیز_تازه ها_فاطمه جان_عزیزم بانوی دی_اقا میثم_متولد ماه مهر_کماندوهای هتل سعدی_مژده خانم که تو پاریس هستن و بعضی هم در راهن خداحافظی میکنم. ان هم مانند روز های دیگر نشستم تا با خاطراتم بازی کنم.یعنی اینکه خاطراتم را مرور کنم و برخی از صحنه های ان را با شخصیت های جدید بازسازی کنم .اما ان روز شخصیتم نام و نشان نداشت.دنبال ادمی نه لاغر و نه فربه با موهای زرد و پوستی تیره می گشتم اما هیچ کس را پیدا نکردم .مجبور شدم خودم جای او و جای خودم بازی را اغاز کنم اما موهای من نه زرد است و نه پوستم تیره تنها شاید با هیکل ان جور درمی امدم.اما وقتی به قسمت هایی می رسید که باید هردو باهم دیالوگ می گفتیم کله ام مانند سوپاپ زود پز سوت می کشیدبازی را بهم زدم اما کارگردانم (خودم) من را از بازی با خاطراتم به کلی محروم کرد ! اما من از منت کشی متنفرم و اهل منت کشی هم نیستم !چه کنم ؟یادم امد چند وقت پیش گوینده ی رادیو خاطرات از من خواسته بود که برای یکی از شخصیت هایش صدا بگذارم . پیش رادیو خاطرات رفتم اما گفتن تا ۴ ماه اینده کسی را نمی خواهند به خانه برگشتم و پیش خود گفتم باید کاری کنم تا هر دو برای منت کشی به پیشم ایند .این بار سایت خاطرات راه انداختم اما ان هم نتیجه ای نداشت .کم کم داشتم ورشکست می شدم هم در کارم هم درامدی نداشتم که برای خانه یا خودم خرج کنم .پس از یه عالمه کلنجار رفتن با خودم تصمیم منت کشی گرفتم شاید که کارگردان(خودم) اجازه داد تا به کارم برگردم ... می دانستم می خواهد برایم یک عالمه حرف بزند اما با این حساب پیششرفتم و تنها چیزی که از او شنیدم این بود : خودت را تغییر ده! اقرا باسم ربک الذى خلق، خلق الانسان من علق، اقرا و ربک الاکرم، الذى علم بالقلم، علم الانسان ما لم یعلم. در این قفس زندانی ام ...زندانی برای یک نفر ... راهی به بیرون ندارد... این قفس خیلی تنگ است ...میله ها یش تا اسمان سر به فلک کشیده اند ...کمک می خواهم...می بینم دیگران از قفس ها یشان ازاد می شوند ...اما من کلید می خواهم...ازادی می خواهم ...این جا تنگ است ...اسمان بالای سرم سیاه است ...ازادی می خواهم...زیر پایم مارها دور خود می چرخند و خودشان را به من می مالند ...ازادی می خواهم...بیرون قفس گرگی دو سر است که گر سر بجنبم زوزه ای می کشد که صدایش به گوش قفس داران می رسد انگاه به طرفم می ایند و بر من تازیانه می زنند و بر مار های داخل قفس می افزونند ...اگر ماری را کشتم مار ها من را می خورند وگر ان ها را لگد کنم نیش سمی خود را بر من میزنند و تا چند ماه از درد بر خود می بالم ...اگر میله های قفس را تکان دهم رتیل ها بر من می ریزند و با سم خود من را از پای در می اورند...گر جیغ کشم عنکبوت ها بر من فرود ایند و برای مدتی دهانم را با تار خودشان می بندند...و گر گریه کنم قفس داران بر من می خندند...تا امروز ۱۲مار من را گزیده اند و٧بار عنکبوت ها دهانم را قفل و موم کرده اند ۳۶۵بار قفس داران با شلاق هایشان بر من تازیانه زده اند ... اما هر بار که خواستم با انها مهربان باشم دیگری اجازه نداد ... با مار ها دوست شدم گرگ ٢ سر نگذاشت و وقتی با رتیل ها هم بازی شدم عنکبوت ها دستانم را به هم بافتند ... ... باید سعی کنم که از این زندان به هر راهی که شده نجات یابم من روزی در این زندان بودم اما نباید بگذارم تا ابد در اینجا بمانم من می خواهم با اراده ای که از قبل کردم خودم را از این زندان نجات دهم ...همه با کلید خارج شدند و من می خواهم بدون کلید خارج شوم تنها به شرط انکه کسی را اذیت نکنم...
... ای زندگی نجات ده من را ... در کوچه پس کوچه ها راه می رفتم و غرق در فکر بودم و از خود می پرسیدم کیستم؟چرا هستم؟و چرا این گونه ام؟چرا شخصم این است؟و چرا وقتی کسی مرا می بیند عکس العملی برایم انجام نمی دهد؟ چه قدر من کوچکم و چه قدر ناشناخته و ناتوان! احساس می کنم تمام زندگی برایم تکراری است .انگار صحنه ها براین هر روز تکرار می شوند احساس کمبود می کنم احساس تنهایی احساس بغض احساس وحشتناک دیوانگی! کاش با زندگی سازگار می شدم و می توانستم ان را به رویای خودم برگردانم . شاید اگر با زندگی مهربان می شدم احساس کمبود و تنهایی نخواهم کرد .اما اراده می خواهد داشتن اراده خیلی سخت است و من نمی توانم از پس ان برایم من... ناگهان ایستادم:مگر من چه کم دارم که نمی توانم اراده داشته باشم همه اول اراده کردند و و با ان به همه چیز رسیدند من هم می خواهم از حالا اراده داشته باشم من می خواهم که بتوانم... ولادت امام علی و روز پدر را به همه ی مسلملنان خصوصا پدران تبریک می گویم. ماه کوچولو تو اسمون مهمونی گرفته بود و همه ی بچه های اسمونی رو هم دعوت کرده بود شب که شد همه امدند جز یکی ماه کوچولو داد زد خورشید کوچولو خورشید کوچولو کجایی مهمانی نمی ایی؟خورشید با صدایی که به سختی شنیده می شد گفت :نمتوانم بیایم !ماه کوچولو دلش گرفت دلش پر از غم و غصه شد صداش گرفت چشاش سیاهی رفت مهمونی رو هم به هم زد . :آخر چرا ؟اگر هیچ کس نمی امد و خورشید می امد من این جشن را دوتایی بر پا می کردم. من!من چرا هیچ وقت نمی توانم پیش خورشید بمانم؟!اشک کوچولویی که از چشم ماه پایین می امد گفت :خدا خواسته که این جور باشدتو نمی توانی پیشش باشی همان جور که او نمی تواند! اما ماه کوچولو دلش می خواست برای چند لحظه هم که شده پیش خورشید بنشیند . پس از روز ها انتظار روزی امد که ماه توانست چند لحظه پیش خورشید بنشیند واز ان به بعد تصمیم گرفت حرکت نکند !ماه کوچولو به ارزوش رسید اما مردم اون ور دنیا دیگه نتونستن ماه رو ببینند!. تیک تاک تیک تاک زمان میرود و ما را هم با خود می برد وما آن چنان بی خیال هستیم که حرکتش را حتی حس نمی کنیم. زمانی به خود می آییم که می بینیم چیزی از عمرمان نمانده همین امروز وفرداست که برایمان سنگ قبر سفارش دهند و ما به آن دنیا برویم. از فرصت هایمان استفاده نمی کنیم و در آخر غصه ی آن را می خوریم. زمانی به خود می آیم که کار از کار گذشته کاش قدر زمان را را بدانیم تا در آینده هرگز از یاد نرویم و نمیریم این دنیا کار خوب کنیم تا اسم مان بر سر زبان همه باشد . هیچ کس ثروت به آخرت نبرد و نخوهد برد اما علم را بردند و خواهند برد.کاش تا می توانیم علم بیندوزیم و ثروت را در کنار علم داشته باشیم علم بدون ثروت وثروت بدون علم هیچ است! روزهای امتحانش بود دلش می خواست زود تر تابستان بیایدوبه سراغ بازی های بچه گانه ی خود برود برای درس های اصلی صلوات نذر کرده بود که اگر از نمره ی١٩به بالا بیاورد١٠٠الی۶٠٠صلوات بفرستدامتحانات که تمام شد ١٠٠٠صلوات نذر کرد از ١٩بالا تر بیاورد ... روز هابه ٣١خرداد نزدیک تر می شدند وتاوقتی که می خواست بخوابد و فردایش کارنامه را بگیردنظرش عوض شد .١٠٠٠صلوات را به ٢٠٠٠صلوات ختم کرد.می دانست که نمره ی کارنامه اش از ١٩ پایین تر است برای همین پیش خود گفت :کار از محکم کاری عیب نمی کندو... فردایش در حالی که برای گرفتن کارنامه آماده می شد ندایی به او می گفت :١٠٠٠ کن ١٠٠٠! اما گوش نداد تنهایی برای گرفتن کارنامه به مدرسه رفت. تالاپ... تولوپ...تالاپ ...تولوپ... .با هر قدم به مدرسه نزدیک تر می شد... کارنامه را از مدیر گرفت وآن را وارونه کرد .دلش نمی آمد آن را بر گرداند ۶١/١٨یا ٣٠/١٨؟!کنار دفتر مدیر آن را برگرداند ٠٢/١٩باورش نمی شد!اما خوشحالی اش ۵دقیقه بیشتر طول نکشید :آخر من چگونه ٢٠٠٠صلوات+درس های بالای ١٩ بفرستم؟!تنها برای ٠٢/٠! این گونه است که خدا امتحان می کند! ولادت حضرت فاطمه مبارک:




.jpg)

| Design By : Night Skin |

